دلم واسه اول مهر سال ها پیش تنگ شده.همون موقع ها که با مامانم میرفتیم مانتو شلوار مدرسه میخریدیم،کیف میخریدیم،کفش میخریدیم،کتاب های مدرسمو میخریدم میزاشتم گوشه اتاقم با وسواس به این که مو نداشته باشه جلدش میکردم،دفتر هایی که با وسواس رنگ جلدشو انتخاب میکردم.لوزارم تحریرام.شب اول مهر که خوابم نمیبرد هم به خاطر اینکه تابستون به دیر خوابیدن عادت میکردم هم دلم نمیخواست برم مدرسه هم ته دلم تنگ شده بود.صبح اول مهر یه بوی دیگه میداد هم دوسش داشتم هم نداشتم.کلا خصلتم اینه ادم عجیبیم در ان واحد میتونم دوست داشته باشم و دوست نداشته باشم همینه که باعث شده تو زندگی درجا بزنم.اول مهرو خاص دوس داشتم چون ماه تولدم بود چون پر بود از بادای خنک و بارون و برگ زرد.چون عاشق عصرای پاییز بودم که وقتی از خواب بعد از ظهر بیدار میشدم چایی میخوردم و مست هوا میشدم.واسم عجیب بود اما امروز بعد سال ها یه حس کوچیکی واسه مهر ته دلمو غلغلک/قلقلک داد.با اینکه الان چند ساله اول مهرو درک نمیکنم چون خوابم.الان دیگه نه دفتری جلد میکنم نه کتابی که عاشق بوی کاغذش بشم.نه حس و حال خاصی نه مادری که عصرا بیدارم کنه واسم چایی بریزه باهم درباره همه چی حرف بزنیم.الان سهمم از مهر و پاییز شده عصرایی که خودم بیدار میشم از تاریکی و خودم چایی میریزم وتو سکوت تنهایی خونه از پنجره بیرون و نگاه میکنم و تو فکرام غرق میشم و میخورم.اگه بارون بیاد اگه حسش باشه یه راست میرم یه کافه یا تو ماشین از پشت شیشه هاشون بارونو نگاه میکنم و به هیچ گاهی به همه چیز فکر میکنم.اگه خیلی خیلی سرحال باشم شاید یه قدمی هم بزنم.نمیدونم امسال تولدم جذابیتشو داره یا از دست داده واسم.در هر حال مرسی که داره پاییز میشه.. رز سوخته...
ما را در سایت رز سوخته دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 82 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 8:54